پاییز امسال به طرز عجیبی خیلی غریبانه بود...

غریبانه هم تموم شد...

نه بارون درست و حسابی...نه پیاده روی های دمِ غروبی!!!

پاییز تموم شده...

دیشب یه عکس دیدم هواش بارونی بود.... از ته دلم همونجا ک خودتم نمیفهمی مستقیمِ مستقیم داری با خدا حرف میزنی،گفتم کاش بارون بیاد...

صبح که بیدارشدم اتاقم هواش ابری بود...

از ظهر داره یکسره بارون میاد...

از خونه اومدم بیرون که طبق معمول مسیر خونمون و تا خونه فاطی رو پیاده روی کنم...هرچی زنگ زدم جواب نداد!!!نتمو وصل کردم...خانوم آنلاین بود!!!! بهش گفتم زود بیا کتابخونه.

از ذوق بارون و همینطور ک داشتم قربون صدقه خدا میرفتم. به خودم اومدم دیدم تاکسی گرفتم😕ناچار شدم تا سر خیابونشون باماشین برم... نزدیک خونشون بودم دیدم یه نفر خودشو محکم پیچیده توی چادرش از خونشون اومد بیرون...بااینکه هیچیش معلوم نبود فهمیدم خودشه😅صداش زدم فاطی....نشنید!!!دوباره زدم....دوباره نشنید...کم کم داشتم شاخ گوزنی درمیاوردم که خانوم یه لحظه برگشت زحمت کشید نگام کرد دوباره راه افتاد...کارد میزدی خونم در نمیومد....حیف ک ذوق بارون داشتم😒هیچ دیگه مجبور شدم بدو کنم بلکه به بانو برسم😐رسیدم بهش میگه اینطوری ندو جون من😕(مگه داریم!البته مضمون حرفش این بود😌)خلاصه رفتیم و عین همون دوساعت حرف زدیم... بعدم به زور و هزار بدبختی مجبورش کردم ک با هم بریم پیاده روی ....از کتابخونه اومدیم بیرون‌‌. چترمو گرفته روی سرش.. با کفش تابستونی...و شلواری ک بیش از حد بهش بلند بود😂 ،از قدم دوم یه بار میگفت زنگ میزنم پدرم بیاد دنبالم اینطوری نمیتونم برگردم. دو دقیقه بعد میگفت تو بامن برگرد.بعد دوباره خودت برگرد خونه...و همچنان این داستان ادامه داشت... بالاخره رسیدیم و سیب ز‍َمَنی(به قول پارمیس!💖)سفارش دادیم.نشستیم بعد از پنج دقیقه طرف برگشته میگه خانوم ببخشید سیب زمینیمون تموم شده!!!(چقدر زود افتاد یادش!واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم😑)مجبور شدیم دوباره بیایم سراغ فلافل با قارچ و پنیر😂که واقعا دیگه ازش بدم میاد...

به هزار بدبختی بود فلافل و خوردیم...یکی نیست بگه مگه مجبورین😑. اومدیم بیرون... از همونجا تاکسی گرفتیم سر خیابون خونشون  پیاده شدیم خانوم رفته توی پیاده رو اونطرف ابگرفتگی خیابون. میگه دیگه نیا برو تاکسی بگیر برگرد. گناه داری😞😂.‌..چترم رو هم برد😕البته واقعا بهش احتیاج نداشتم و هیچوقت استفاده نمیکنم.ولی همیشه به اجبار مادر جان گرامی همراه دارم 😂😂.

خلاصه که رفیقِ جانم اولین بارون امسال هم دوباره خودت ورِ دلم بودی... مرسی که همیشه مجبوری دنبال من بیای...💋همیشه مجبور باش👣💋

خیلی امیدوارم به زمستون امسال...تاخدا چی بخواد🙏

 انتشار از منبع : parnoosh-pb - parnoosh-pb
چهارشنبه 22 دی 1395 ساعت 21:22:27
  برچسب ها : بارون ,پیاده ,خانوم ,مجبور ,میگه ,برگرد ,اولین بارون ,دوباره خودت ,هزار بدبختی